۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

حلقه‏ تکرار

کلن آدم بضی وقتا(البته اکثرن هم میشه گفت) حس میکنه حوصله ی هیچی و هیچکی رو نداره.مثلن یکی یه کاری بهت می‏سپاره و میگه حتمن انجامش بده و فولان،میگی باشه و اینا.اما انجامش نمیدی.فقط بخاطر اینکه شَرِ طرف ازت کم بشه میگی باشه.حالا بگذریم.میشینی پای کامپیوتر موزیک گوش میکنی،وبلاگ میخونی،گودر و اینا.حالا چی گوش میکنی؟ اَوَلاش لایتس‏ ئه آرکایو رُ گوش میکنی،زمینه رُ آماده میکنی برا پینک فلوید و هی یو اش و کامفتبلی نامب و غیره،بعد سوییچ میکنی رو سنتی،اولین کسی که به ذهنت میاد مشکاتیان‏ ئه،میری آلبوم پگاه ‏ش رو پلِی میکنی. سه گاه در غم ‏اش شروع میشه،یکم گوش میدی و می‏ری تو فکر،میره رو درآمد،یه دقه و ده ثانیه اس،بعد قطعه ی نغمه میاد،با خودت فکر میکنی که این یه کاری میخواد بکنه و داره آمادت میکنه،بگذریم.میره رو نغمه،اینم یه دقه و چل ثانیه‏اس،اینم میگذری ازش.میشه کرشمه، اینو که گوش میدی حالتو جا میاره،بعدی زابل،مویه هس،اینم گوش میدی و میگذری،میرسی به پریلود تو مخالف،تابلوئه که داره آمادت میکنه،این قطعه که تموم میشه میرسی به چهار مضراب مخالف،مضرابُ که میزنه به سیم‏های سنتور حس میکنی سنتور داره له میشه زیر دستاش،همینجوری که داره میزنه موهات رو تنت سیخ میشه،میرسه به دقیقه‏ ی 2:16،همونجا که از سیم سفید میره رو سیمهای زرد و داغونت میکنه،اینکارو چند بار انجام میده تا بفهمی مشکاتیان که بود و چه می‏کرد و رفت.تموم میشه،میشه مخالف،به این که میرسی دیگه حساب کار دستت اومده،این قطعه ‏اش بار غمی داره اولش که سخت میتونی سالم ازش بیای بیرون،ساعتُ نگاه میکنی میبینی چار صبح‏ ئه...

بله،اینارو شما بذار تو یه لوپ و هر روز تکرارش کن،میشی من،هه.

هیچ نظری موجود نیست: